سه‌شنبه ۱۵ دسامبر ۲۰۰۹

قدیمی،جدید،دارم تلاشم رو می کنم

1. آرام آرام نوشیدیم
می دانستیم فنجانها حرف تازه ای نخواهند زد
حرف هایمان که ته کشید
به فنجان ها خیره شدیم
وبه بازی انگشتها پناه آوردیم
و سعی کردیم فراموش کنیم میزها خالی شده اند
2. از روزنه ای کوچک
ماه
سوزن را نخ می کرد
3. از خاک بر می خیزند
برای تفحص ارواح پوسیده شهرها
در میان غبار دود اسپند را نمی بینند
وتنها دست های ما را تشییع می کنند

پنجشنبه ۳ دسامبر ۲۰۰۹

شُکه شده ای

شُکه شده ای
تمام بی تفاوتی ات را زُل زده ای به لبخند من
درآوردن جیغ نورها حس فوق العاده ایست

آی
خیابان را روی سرتان گرفته اید
فقط چند لحظه بی حواسیتان پرت شده
اینقدر بوق نزنید
من دارم حرف می زنم

دوشنبه ۱۶ نوامبر ۲۰۰۹

سفر به متن غزل

درون یک چمدان حجم کوچک سفرم
و چشم پنجره ها درغبار پشت سرم
مرا صدائی از اعماق جاده می خواند
و راه سطر مه آلوده ایست در نظرم
صدا غریبه و مبهوت من که سطر به سطر
پر است از هیجان سفر هوای سرم
سفر به متن غزل حس گنگ محو شدن
میان ثانیه ها در سکوت غوطه ورم

یکشنبه ۱ نوامبر ۲۰۰۹

فقط همین که تو باشی فقط همین اما

به جز نگاه نه حرفی است تا به هم بزنیم
نه دست مااست که تقدیر را رقم بزنیم
فقط مسیر دو عابر یکی شده است،همین
کدام رابطه را می شود به هم بزنیم
ولی چقدر همین راه ساده کوتاه است
نمی شود، کمی آهسته تر قدم بزنیم
به بی بهانه ترین اتفاق صبر کنید
نمی شود که نباید زهیچ دم بزنیم
و سطر کوچه به سر آمده است بی کلمه
بیا سفیدی این متن را قلم بزنیم

چهارشنبه ۲۱ اکتبر ۲۰۰۹

فرورفته در وهم


دراعماق راهی که در ظلمتی گنگ تنش را به بی انتها می کشاند
صدای سکوتی ست در صیحه باد که من را به این ناکجا می کشاند
چنین از قدمهای مشکوک ناچار فرورفته در وهم مبهوت درهیچ
کجا می روم هر نفس خیره، آرام مرا تا کجا این صدا می کشاند
رها راه بیراهه درمن، رها
من
سبکتر
قدمهای کوتاه، یکسر
پی لمس چیزی هر انگشت کورم مرا رو به حسی رها می کشاند
صدائی ست همواره درخواندن من . . .

دوشنبه ۱۰ سپتامبر ۲۰۰۷

گل‌های مردابی

مرا در خود کشاند و برد آن چشمان مهتابی
چنانکه قایقی گم گشته در آغوش گردابی
من از اول که دیدم موج‌هایش را به او گفتم
که تنها تکه‌های پیکرم را باز می‌یابی
فریب ظاهرش را خوردم اما دیر فهمیدم
که حکم مرگ دارد چیدن گل‌های مردابی
فقط ابر سفیدی بود در رؤیای یک بوسه
چه خواهی کرد وقتی بشنوی یک عمر در خوابی
حقیقت دانة برفی است زیبا پیش چشمانت
که با کوچکترین احساس آن چیزی نمی‌یابی

درخت

رو تنم یه روز نوشتی سرنوشتو کی می‌دونه
یکی از برگامو کندی بعدشم رفتی تو خونه
از همون شبی که رفتی شاخه‌هام پوسیده‌تر شد
شاخه‌های خشک و پیرم نزدن دیگه جوونه
پیش چشمام، روی دستام، همه برگای سبزم
کم‌کم از حال که می‌رفتن می‌بریدن دونه‌دونه
دیگه هر نسیمی اون شب کافی بود برای برگا
واسه دل کندن از من بده دستشون بهونه
می‌دیدم جنازه‌هاشونو که پیش پام می‌افتن
می‌دونستم تن خشکم دیگه زنده نمی‌مونه
تک به تک به روی نعش هر کدوم گریه می‌کردم
قبل از اونیکه زمستون کفناشو بپوشونه
الهی که هیچ درختی داغ برگاشو نبینه
سخت­ترین لحظه دنیا دیدن مرگ جوونه
مونده بود از همه هستی­م شاخه‌های خشک و تردی
که روشون کلاغای پیر ساخته بودن آشیونه
فهمیدم که رفتنی­ام دیگه جنگل جای من نیست
نوبت درخت پیره چه بدِ رسمه زمونه
حرمت منو شکستن تنموُ رو گاری بستن
بردنم به جای دوری پرت و بی‌نام و نشونه
خیلی هفته‌ها گذشتن گوشه‌ای زندونی موندم
دردی رو که من کشیدم هیچ درختی نمی‌دونه
حالا روزگار گذشته، دست دور این زمونه
منو پیش روت گذاشته یعنی سرنوشتمونه؟
من همین تخته سیاهم رو تنم برگو کشیدی
پس دادی امانتم رو ولی سهم من خزونه
از همون روزی که کندی برگی از گوشه قلبم
این تن شکسته من تکه چوبی نیمه جونه
پاک بکن از رو تن من عکس این پرنده‌ها رو
دیگه فرقی هم نداره سرنوشتو کی می‌دونه
شایدم یه روز دوباره برسه همو ببینیم
روزی که دستای سردت زندگیمو می‌سوزونه