یکشنبه ۱ نوامبر ۲۰۰۹

فقط همین که تو باشی فقط همین اما

به جز نگاه نه حرفی است تا به هم بزنیم
نه دست مااست که تقدیر را رقم بزنیم
فقط مسیر دو عابر یکی شده است،همین
کدام رابطه را می شود به هم بزنیم
ولی چقدر همین راه ساده کوتاه است
نمی شود، کمی آهسته تر قدم بزنیم
به بی بهانه ترین اتفاق صبر کنید
نمی شود که نباید زهیچ دم بزنیم
و سطر کوچه به سر آمده است بی کلمه
بیا سفیدی این متن را قلم بزنیم

چهارشنبه ۲۱ اکتبر ۲۰۰۹

فرورفته در وهم


دراعماق راهی که در ظلمتی گنگ تنش را به بی انتها می کشاند
صدای سکوتی ست در صیحه باد که من را به این ناکجا می کشاند
چنین از قدمهای مشکوک ناچار فرورفته در وهم مبهوت درهیچ
کجا می روم هر نفس خیره، آرام مرا تا کجا این صدا می کشاند
رها راه بیراهه درمن، رها
من
سبکتر
قدمهای کوتاه، یکسر
پی لمس چیزی هر انگشت کورم مرا رو به حسی رها می کشاند
صدائی ست همواره درخواندن من . . .

دوشنبه ۱۰ سپتامبر ۲۰۰۷

گل‌های مردابی

مرا در خود کشاند و برد آن چشمان مهتابی
چنانکه قایقی گم گشته در آغوش گردابی
من از اول که دیدم موج‌هایش را به او گفتم
که تنها تکه‌های پیکرم را باز می‌یابی
فریب ظاهرش را خوردم اما دیر فهمیدم
که حکم مرگ دارد چیدن گل‌های مردابی
فقط ابر سفیدی بود در رؤیای یک بوسه
چه خواهی کرد وقتی بشنوی یک عمر در خوابی
حقیقت دانة برفی است زیبا پیش چشمانت
که با کوچکترین احساس آن چیزی نمی‌یابی

درخت

رو تنم یه روز نوشتی سرنوشتو کی می‌دونه
یکی از برگامو کندی بعدشم رفتی تو خونه
از همون شبی که رفتی شاخه‌هام پوسیده‌تر شد
شاخه‌های خشک و پیرم نزدن دیگه جوونه
پیش چشمام، روی دستام، همه برگای سبزم
کم‌کم از حال که می‌رفتن می‌بریدن دونه‌دونه
دیگه هر نسیمی اون شب کافی بود برای برگا
واسه دل کندن از من بده دستشون بهونه
می‌دیدم جنازه‌هاشونو که پیش پام می‌افتن
می‌دونستم تن خشکم دیگه زنده نمی‌مونه
تک به تک به روی نعش هر کدوم گریه می‌کردم
قبل از اونیکه زمستون کفناشو بپوشونه
الهی که هیچ درختی داغ برگاشو نبینه
سخت­ترین لحظه دنیا دیدن مرگ جوونه
مونده بود از همه هستی­م شاخه‌های خشک و تردی
که روشون کلاغای پیر ساخته بودن آشیونه
فهمیدم که رفتنی­ام دیگه جنگل جای من نیست
نوبت درخت پیره چه بدِ رسمه زمونه
حرمت منو شکستن تنموُ رو گاری بستن
بردنم به جای دوری پرت و بی‌نام و نشونه
خیلی هفته‌ها گذشتن گوشه‌ای زندونی موندم
دردی رو که من کشیدم هیچ درختی نمی‌دونه
حالا روزگار گذشته، دست دور این زمونه
منو پیش روت گذاشته یعنی سرنوشتمونه؟
من همین تخته سیاهم رو تنم برگو کشیدی
پس دادی امانتم رو ولی سهم من خزونه
از همون روزی که کندی برگی از گوشه قلبم
این تن شکسته من تکه چوبی نیمه جونه
پاک بکن از رو تن من عکس این پرنده‌ها رو
دیگه فرقی هم نداره سرنوشتو کی می‌دونه
شایدم یه روز دوباره برسه همو ببینیم
روزی که دستای سردت زندگیمو می‌سوزونه

سفر

فضای خانه که پر گشته از هوای سفر
چقدر سخت بود نقل ماجرای سفر
برای آنکه بماند نگاه حسرت بار
و سهم آنکه پری واکند صفای سفر
و گاه آنکه بماند به مرگ محتاج است
خدا به خیر بگرداند این بلای سفر
برای آنکه نرفته هنوز دلتنگ است
گلایه می­کند از غم در ابتدای سفر
نگاه می­کند و ذره ذره می­میرد
کسی که رفته به دیدار مبتلای سفر
و با تمامی سختی راه خواهد رفت
اگر که داشته باشد کسی بنای سفر
چگونه رسم سفر را کسی براندازد
که آفریده خدا راه را برای سفر
چه زود می­رسد آری چه زود خواهد رفت
همیشه قصه گل بوده آشنای سفر

پنجشنبه ۶ سپتامبر ۲۰۰۷

گهواره

گهواره‌ام شکسته، تکان‌های آخر است
این طفل غرق لذت رؤیای آخر است
تابوت واژه‌های غزل در عزای ابر
برشانه‌های زخمی تنهای آخر است
پایان هر جواب من آغاز پرسشی است
پس مرگ من جواب معمای آخر است
از راه‌های رفته به اول رسیده‌ایم
دیروز رفته فرصت فردای آخر است
بر قایقی شکسته در امواج سهمگین
راه نجات نیست، تقلای آخر است
آهسته‌تر از این بِنواز ای نسیم صبح
یک برگ در هوای نفس‌های آخر است
در خواب مرگ می‌بردَم لای‌لای رنج
گهواره‌ام بخواب تکان‌های آخر است

چهارشنبه ۵ سپتامبر ۲۰۰۷

ستاره

چشمش که می وزید پر از آه سرد بود

غم با تمام خنده‌ی او در نبرد بود

آقا: ستاره های درخشان نمی خرید

در بهت دست کوچک او طرح درد بود

کودک تمام هستی خود را حراج کرد

صد ها ستاره در سبد دوره گرد بود

کم کم نفس نفس نفسش تکه تکه شد

دستان کودکانۀ او سرد سرد بود

خانم: ستاره های درخت کریسمس

در لحن چشم خسته اش اندوه مرد بود

آتش به بخت کاغذی خود کشید و بعد

خیره به شعله شعلۀ کاری که کرد بود

در انتظار هدیۀ بابا نوِِئل به خواب

رفت و شب سیاه دگر لاجورد بود

با هر ستاره پر زد و در اوج آسمان

صدها ستاره دور سرش سرخ و زرد بود

فردا سحر جنازۀ او در پیاده رو...

او در تمام عمر کمش کوچه گرد بود